صدایم کن
صدایم کن با آلت صدایت
تا باکره گی گوش هایم را به باد نداده ام . . .

هر کجا هستم هر کجا باشم عشق من با تو ندارد هیچ پایانی
صدایم کن با آلت صدایت
تا باکره گی گوش هایم را به باد نداده ام . . .


امید ماندنم نیست
توانم رفتن نیست
در این تنهایی مفرط
کسی هم همدمم نیست
توان عشق ورزیدن
توان نفرتی مفرط
توانم نیست
جانم نیست
عشقم نیست
درونم پوچ پوچی ها
برونم چهره ای در هم
درونم شور و بلوایی
برونم آسمان آبی
چه باید کرد با پوچی
چه درمانیست تنهایی
چگونه این غم مفرط
رود بی درد جان کاهی
به کاوش افق پرداخته ام تا در غروب حزن آلود پاییز آخرین نگاه تو را تداعی کنم .
پرستویی را دیدم بر بالش بار سنگین سلام تو بود .
عقابان چشمان کاوشگر خویش را از من به وام برده اند تا من چو کوری فانوس به دست به دنبال برخوردی با تو دل سیاه روزگار را بکاوم .
قاصدکی را کشتم ، چون بارش غم نگاه تو نبود ، سلام تو نبود ، پیام تو نبود .
و چه سنگی هستیم من و تو ، ما و این چرخ کبود که توانستیم با هم بر سر سفره دل بنشینیم .
تمامی چراغها را خاموش میکنم تا زمانی که نمیتوانم تو را ببینم هیچ کجا را نبینم .
عشق یعنی امید . و نمیفهمم من که چرا غروب حماسه عاشقان است .
باز شب ،
باز غم ،
باز تنهایی . . .

بازم امشب سرم و درون دخمه تاریکم کردم . بازم امشب غم نگفته زیاد دارم .
میدونی ؟؟ دلم هوای گریه داره ، چشمام خیسه خیسه ، اما خوب گریه و زاری هم وقتی داره .
بازم هوای چشمات به سرم زده ، با اینکه بوت تمامیه دنیامو پر کرده به اندازه تمام دنیام به بوت ، به خودت و به حضورت احتیاج دارم .
میدونی دلم میخواد فقط بشینم و داد بزنم . دلم میخواد فریاد کنم که بفهمی خواستنت برای من یک هوس نیست .
میدونی ، میدونی ، میدونی ؟ میدونی که امشب احساس میکنم هزاران برابر دوستت دارم . امشب ذره ذره وجدم فریادت میزدن . شاید ؟ شاید تو فقط عصبانیتم رو دیدی . شاید تو فقط دلتنگیهامو دیدی شاید . . . شایدم که تو دلم رو که مثل یک پرنده توی قفس برای آزادی خودش رو به در و دیوار میکوبید دیدی .
امشب نه بالهام خونیه نه سرم ، اونکه خونباره دلمه .
دلم شده کاسه خون
میدونی که میدونم که یک لحظه هم طاقت نمی آری ناراحتیمو ببینی ؟
اما بی معرفت نمیگی که بی خبری خودش بدترین درده .
احساس میکنم این اواخر چقدر ازت دور بودم که نتونستم چیزی بفهمم .
ببینم توام این حس رو در درونت داری ؟؟
شاهین خیال
۱۷/۶/۸۶
ساعت ۹:۴۵ شب .
نورهای آزار دهنده لامپهای نئون .
یک آهنگ متال
صدای گوش خراش گیتار برقی
سردرگمی بیشتر افکار
سیگاری در پس آن یکی
و بازهم فکر و فکر
غرق در افکار واهی . آرزوها و داشته ها و نداشته ها .
غرق در دود و سیاهی .
طعم تلخ سیگار توی این پرسه شبانه سینه رو آزار میده
سرفه هایی پشت هم
باز فکر و باز فکر و باز پکی غلیظ
قدم به قدم
دم به دم
بیشتر و بیشتر در مرداب ساختگی افکار فرو رفتن
بازنگری یک زندگی
هر چه بوده و هر چه هست
نابودی نیستی و تباهی
یک گام نزدیکتر به پوچی
با چشمانی خیره بر زمین
راه را پیمودن
و لگد هایی بر بطری های بر زمین افتاده
برای خالی کردن بغض و کینه
نگاهی جدید به ساختمان سیاه
صدای کلید در قفل
و باز شدن با زور در
بر بلندای ساختمان سیاه که منزل گه همیشگی بوده
شهر سیاه تر به نظر میرسد
بازهم پکی غلیظ
و
حلقه های دود چون افکار در هم ریخته
بزرگتر و بزرگتر میشود
و در عین ناپیدا شدنشان
بو خبر حضورشان را میدهد
چون افکار در هم ریخته
از اوج نگاهی بر خیابان
نم شبانگاهی بر روی سنگفرش
که چند لحظه بعد
با خون یکی میشود
سقوط از بلندای نیستی و پوچی
عبور از همه دردها
و
نیستی
مرگ
سیاهی
شومی زندگانی اینجا هم حکمفرماست
بازهم دنیای سیاه
مردمانی سیاه تر
کثیف تر و دیو منش تر
برای این آگاهی چند لحظه کافیست
تا بنگری مردی خیابان گرد را که بعد از دیدن آن جسد
با نگاهی به پس و پیش
خورده پولهایت را نیز میبرد
آه به راستی که هر کجا روی آسمان این رنگ است .
افق تاریک ،
دنیا تنگ ،
نومیدی توان فرساست .
میدانم .
ولیکن ، ره سپردن در سیاهی ،
رو به سوی روشنایی ، زیباست ؛
میدانی ؟
به شوق نور ، در ظلمت قدم بردار .
به این غمهای جان آزار ، دل مسپار !
که مرغان گلستان زاد ،
ـ که سرشارند از آواز آزادی ـ
نمیدانند هرگز ، لذت و ذوق رهایی را .
و رعنایان تن در نور پرورده ،
نمیدانند در پایان تاریکی ، شکوه روشنایی را !